تبليغاتX
هووها

هووها

**تولد دوباره هووهااااااااااااااااا**

.به نام پروردگار.

(پريا جووووونم دوستت دارم)

 

*سلاااااااااااامممممم!*

يه سلام پر از شادي و شور به همه ي شما گلهاي دل من و پرياخوبيد؟

من مهسام،

حتماً اكثر شماها خبر داريد كه يكي از نويسنده هاي اين وب(روشنك)ديگه نمياد و آپ نميكنه.راستش توي اين شرايط من نتونستم پرياي گلم و تنها بذارم.از اين به بعد هووها توسط من و پريا جوووووووووووووونم آپ ميشه

ميدونم،ميدونم كه الان داريد از هيجان ذوق مرگ ميشين كه بعد از اين همه انتظار بالاخره روز موعود فرا رسيد و ما برگشتيم.

خب خب بدون هيچ صحبتي ميرم سراغ ادامه ي داستان:

اينبار چون من تازه اومدم داستان از زبون پريا جووووونه!بعد از اينم يه بار از زبون پرياست و يه بارم من.

 

شروع:

 

آنيتا:روشنك گندش بالا اومد.روشنك:حالا چه خاكي به سرمون كنيم؟مهسا داد زد:آنييييييييي،روشييييييي!و دويد طرفشون..و هر سه شون افتادن روي همديگه و رو مبل ولو شدن!!!اوين و ژوانم دويدن طرف من كه...منم به سلامتي نقش زمين شدم!!!هومن ديگه كم مونده بود شاخ دربياره.اينقدر ماچ  و موچ كرديم و همديگرو فشار داديم و خنديدم كه ديگه اصلا نفس نداشتيم.حتي متوجه نبود هومنم نشديم.بعدم تا چند دقيقه اصلا حرف نميزديم فقط با عشق و علاقه ي غير قابل وصفي به همديگه نگاه ميكرديم و نفس نفس ميزديم و ميخنديدم.از شور و شوق زياد بود.

آنيتا:واااااي بچه ها نميدونين چقدر خوشحالم ميبينمتون.

-:آره منم همينطورررررر

روشنك:ولي فكر كنم يه چيزي از خوشحال اونورتر باشه هاااا!!!

!ژوان:آره به خدا..من كه از شوق به مرز سكته رسيدم

من:مهسا چي شد اونجوري از كمد پريدي بيرون؟

آخه ديدم  صداي حرف زدنتون مياد.گفتم نكنه يادت رفته منو از اين تو بياري بيرون.در كمد قفل شده بود بود.منم خواستم بي سر و صدا بيام بيرون. ولي.....

من:آخه خله، مگه ميشه يادم بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بيرون اومدن اوين و ژوان غير منتظره بود!يهويي شد!!!ولي بيخيال...به خير گذشت...!

روشنك:از كجا معلوم...هنوز عكس العمل هومن خان مونده...!خير سرمون خواستيم پنهون كاري كنيم.

آنيتا(با خنده):آره..جنگ جهاني سوم شد!!!راستي،هومن كجاست؟

مهسا هم در حالي كه ميخنديد جواب داد:لابد ما شش نفر و ديده در رفته طفلي!!!

اوين:وا؟مگه ميخواستيم بخوريمش؟

من:نه...ولي خودش ميدونه دوباره چي در انتظارشه..واسه همين فلنگو تا اطلاع ثانوي بسته!...

شش تاييمون زديم زير خنده.

روشنك:حالا گذشته از شوخي،آني برو ببين تو اتاقا نيست؟منم ميرم توي راهرو رو بگردم.
 هر دو زود برگشتن پيش ما :نيستش

من:همونه كه گفتم

مهسا:كجا رفته آخه؟ما تازه ميخواستيم ببينيمش.

آنيتا:از اين به بعد اينقدر ببينيش كه خسته بشين !و چشمكي به من زد.

اوين:مگه ميشه خسته بشيم؟؟؟؟

روشنك:اون كه خداييش نـــــــه!!!

ژوان:آخي شام نخورده در رفته؟

من:بميرم بــــــــراش!!

آنيتا:نه بابا.. نگاه كنيد.نصف غذاها نيست!!!!!!!!

مهسا:دو تا از بشقابااااااا؟؟؟شيشه ي نوشابه........

كر كر خندمون(به قول هومي )رفت هواااااا

روشنك:وااااي خدااا....

مهسا:الهي ....تو فرارم شكمش يادش نميره.

من:بذار بخوره بچم..شده پوست و استخون

اوين : ميترسم زياد به خودش برسه پس فردا..خدايي نكرده هفت،هشت تا هووي ديگم رو سرمون خراب شناااا.

روشنك:دِ جرئت داره آخه؟

آنيتا:همينجوريشم جيگره!

ژوان:بچه ها، شناسنامش دست كيه؟

-واااي راست ميگه ..بچم كار دست خودش نده.

آني با خنده:نه كه دفه ي اولشه!!!

مهسا:راستي..اين قضيه رو ميخواين چيكار كنين؟

اوين:آره راست ميگه...چجوري ميخواين..موضوع و بهش بگين؟

من با حالتي بيخيال گفتم:يه كاريش ميكنيم.

آني:يه وقت با كمربند نيفته به جونمون!!؟

روشنك:بيخوووود...مگه الكيه..ماها رو از سر چار راه نيورده كه!

ژوان:بعيدم نيست الان رفته باشه يه دونه نوشو بخره!

آنيتا:نه بابا ديگه جرئت همچين كارايي و نداره طفلكي!!!

مهسا:آره،چون ما شش تاييم و اون تكه

اوين:فكر كنين ....شش تايي بريزيم سرش....!!

روشنك:نترسين بادمجون بم آفت نداره!

هممون خنديديم.

من:بذار شمارشو بگيرم ببينم كجاست اين اصلاً؟

داشتم شماره ي هومنو ميگرفتم و با خودم فكر ميكردم:هيچكدوم ما از آوردن اوين و ژوان و مهسا حرفي نزديم.شايد الان بهشون نگم بهتره.اما امشب بعد از خوابيدن اونا بايد در مورد اين موضوع با آنيتا و روشنك صحبت كنم.ولي بالاخره اونائم قراره از اين به بعد با ما زندگي كنن.(يه جورايي نگران بودم...درسته جلوي بچه ها خودمو قرص ميگرفتم كه دلشون نلرزه ،ولي خودمم ميترسيدم.واقعا عكس العمل هومن چي بود؟هر چند من از اوين و ژوان خبر نداشتم و برام غير منتظره بود اما خب..بالاخره امشب بايد بدونم موضوع از چه قراره! توي همين چند دقيقه خونه ي ما با وجود اونا حال و هواي ديگه ايي پيدا كرده.هيچ خوشي توي دنيا براي ما از اين بالاتر نيست كه كنار هم زندگي كنيم!با اين همه عشقي كه به همديگه داريم..مگه ميشه از هم جدا بشیم...مطمئنم آنی و روشی هم همین عقیده رو دارن.حالا چه هومی بخواد چه نخواد.......

خوب بود؟ببخشيد اگه يه خرده كم بودآپ بعدي با پريا جووووووونمه.البته بايد نظراتون بره بالا بعد از اين همه مدت ازتون انتظار داريمااااااا.

 

خب ديگه دوستون دارم خيلي زياد.

نظر يادتون نره

باباي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:41  توسط پرياومهسا  | 

تولد اوین خوشگله

 

سلام سلام

خب با اینکه نظرا صد تا نشد ولی من بخاطر تولد اوین جون اومدم اپ

در ضمن امروز روز تولد دوتن از دوستان خودم نیز میباشد

تولدت مبارک

الهام جووووووووووووووون و پریسا گله. که البته این پریسا یکی از دیونه فنای هومنه و نقش خواهر شوهر منو بازی میکنه

خب بگذریم

اوین جووووووووووووووووووووووووووووووووووونم تولدت مبارک . بدون خیلی خیلی دوست دارم عزیزم با اینکه شما اصلا محل نمیدید خوشگل خانوم.

تولدت مبارک گلم کادوی من به تو این داستان امروز که امیدوارم خوشت بیاد

اون دختر : من.........

و بعد سکوت کرد . انگار از اینکه اسمش رو بگه ترس داشت.

انیتا: نمیخوای اسمت رو بگی؟ اون دختر : میترسم._ از چی اخه. اون دختر : از اینکه منو نشناسید._ خب اخه باید اسمت رو بگی تا بشناسیم .....

اون دختر: من....من یکی از هووهای قدیمیتونم.اوین.من و انیتا با شنیدن اسمش شکه شدیم. بعد از چند لحظه با صدای غمگین اوین به خودمون اومدیم: حدس میزدم منو به جا نیارین.انیتا داد زد: اوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین! من و انیتا سریع اوین رو بغل کردیم. _ اخ خره ما چطور تورو فراموش میکنیم.انیتا: الهی......... خودتی اوین.اوین از اینکه ما خوب شناخته بودیمش خیلی خیلی خوشحال بود.با هم به طرف پارکی که روبه روی بوتیک بود رفتیمو روی یه نیمکت نشستیم.اوین: وای نمیدونین چقدر خوشحالم که دارم از نزدیک میبینمتون.اون روزا رو یادتونه . اون روزایی که خیلی باهم دوست بودیم هرچند فقط از راه نت و میل و چت بود ولی یه دنیا همدیگه رو دوست داشتیم . وب هووها رو یادتونه . اون داستانش. شما و پریا .......... اخ پریا . چقدر دلم میخواد یه بار ببینمش . دلم داره میمیره واسه اون روزا .برای بچه ها . درد و دل کردنا. اخ که چه حالی داشت. حالا بعد از اون سالها همدیگرو اینجا توی امریکا میبینیم. جالب نیست؟ _ عالیه. اوین یه خورده صداش رو اروم تر کرد . حس کردم که بغض کرده.اوین: اونم حالا که دیگه شما به هم رسیدید و بعد سرش رو روی پای من گذاشتو گریه کرد.من . انیتا با این حرفش خیلی دلمون گرفت. احساس بدی داشتم . اخه اوین رو خوب میشناختم و میدونستم که چقدر هومن رو دوست داره. ائنم مثل ما بود ولی حالا اون نمیتونست با هومن زندگی کنه . اروم روی موهاش دست کشیدم و گفتم اوین جان....

اوین نذاشت حرفمو تموم کنم و سریع گفت:نه روشنک نه . بخدا شاکی نیستم . نه از خدا نه از شما نه از هومن نه از خودم . فقط یه خواهش دارم . بهش بگین .انیتا به هومن بگو که یه نفر هست که تموم دنیاش هومنه . بهش بگو که روزی صد بار براش میمیرم بهش بگین که عشقش چقدر برام عزیزه . بهش بگین که چقدر دوسش دارم. بهش بگین که تو حسرت یه بار دیدنش سالها سوختم بهش بگین و بعد گریه بهش امون نداد. من و انیتا هم با حرفاهای اوین گریه میکردیم و اشک میریختیم .اوین باز هم سرشو روی شونم گذاشت و گریه کرد. اوین متوجه ی ما نبود. ماهم از این موقعیت استفاده کردیم و با اشاره این تصمیم رو گرفتیم که اوین هم با ما زندگی کنه ولی اینرو هم میدونستیم که هومن محاله که قبول کنه . ولی چه میشه کرد . دل رو به دریا زدیم و به اوین گفتیم که تنهاش نمیزاریم. اوین از اینکه ما اونقدر دوستش داشتیم و پشتش بودیم احساس خوبی داشت. شب همگی رفتیم خونه . ولی قبلش تصمیم گرفتیم که اول حرفامون رو با پریا و هومن در میون بزاریم و بعد اوین رو نشون بدیم

_ بمیری اوین خفم کردی . یه جوری جا کن خودتو دیگه.انی دم در دستشویی داشت کشیک میداد. انیتا: چه غلطی میکنین اونجا زود باشین . الانه که هومن بیاد بیرون ها. اوین: بابا مردم روشنک . _ چیکار کنم خب الان میاد میبینه تورو بدبخت میشیم. اوین: اخخخخخخخخخخ._ اخی جا شدی اخرش .انیتا:اهووووووم. هومن از دست شویی بیرون اومد . هومن: دستشویی میخوای بری.انیتا: نه. هومن: پس چرا اینجا ایستادی.انیتا: اره اره دستشویی دارم یادم نبود و بعد سریع خودشو جا کرد تو دستشویی. هومن: این چش بود._ هیچی..هیچی. بعد از نیم ساعت هر 4 نفرمون پشت میز شام بودیم ولی هیچکدوم انگار حالت طبیعی نداشتیم. من و انی که دلشوره ی اوین رو داشتیم ولی نمیدونم پری و هومن چه مرگشون بود. همه جا سکوت بود که یهو همه با هم گفتیم : من میخواستم یه چیزی بگم. بعد همه زدیم زیر خنده. هومن: اول شما بگید.ما: نه اول تو بگو. هومن: پریا تو بگو. پریا: انی اول تو بگو. انیتا: نه اول هومن بگه بعد من میگم. هومن : روشنک تو که حرف تو دهنت نمیمونه اول تو بگو._ نه من اخر همه میگم. در ضمن من و انی یه چیزو میخوایم بگیم............ حرفم تموم نشده بود که صدای جیغ اوین از زیر مبل در اومد.انیتا: واای روشی گاومون زاید.همه به مبل ها چشم دوخت بودیم که اوین و یه دختر دیگه از زیر مبل در اومدن. ما همگی از تعجب دهنمون وا مونده بود. که یهو اوین داد زد: ژووووووووووووووان.هومن: ای وای.

زوان: اوین جونم تو اینجا........ حرفشو خورد و به ما چشم دوخت که در کمد باز شد و یه دختر دیگم از تو کمد بیرون اومد. ما دیگه از تعجب شاخ در اورده بودیم.زوان و اوین به دختری که از تو کمد بیرون اومد نگاه کردن و بعد گفتن: اااااا مهساااااااااااااااا. هومن که شاکی شده بود رو به ما گفت: اینجا چه خبره؟؟؟

خب یه بار دیگه تولدت رو تبریک میگم عزیزم امیدوارم به همه ی ارزوهات برسی

الهام جونم وپریسا جون تولدتون مبارک ایشالا به هر چی که میخواین برسین

کیک وبلاگی

همه تون دوست دارم

ممنون از نظرها

اپ بعدی با پریا جونمه البته با صد نظر

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:14  توسط پرياومهسا  | 

بسلامتی اپ کردم

سلام سلام سلام

بابا بخدا تقصیر من نیستاااااااااااااا

این پریای گلم که الهی قربونش برم همیشه میگه اپ بعد با روشنکه تا نظرا صد تا نشه اپ نمیکنه بعد نظرا روی سی تا هست میره اپ میکنه

چیکر میشه کرد اینم از شیطونیای پریا جووووووووووووووووووووووووووووووونه دیگه

خب ولی حالا اولین اپ من در این وب

اول بریم داستان که میدونم بدجوری منتظرین

رنگ ابی از زبان منه رنگ مشکی هم از زبان پریا

اون روز منو پری و انی قرار داشتیم بریم بیرون یکم بگردیم

منو و انی اون روز کلاس داشتیم و دانشگاه بودیم ولی پریا بیکار بود و خونه منتظر ما مونده بود. ماشینو سریع دم در پارک کردیم و با دویدن خودمون رو به خونه رسوندیم. در حالی که نفس نفس میزدیم و میخندیدیم پریا رو دیدیم که ساکت و اروم روی مبل نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود. من و انی که پریا رو حاظر و اماده شده تصور میکردیم با دیدن پریا از تعجب ماتمون برد._ پریا.................

پریا که تازه بعد از اون همه سرو صدای منو انی متوجه ی ما شده بود سرشو بلند کرد و بعد از کمی نگاه کردن به ما گفت: شما کی اومدین؟

انیتا: پریا مگه امروز قرار نداشتیم تو چرا اماده نیستی؟_ اره چرا لباس نپوشیدی؟ پریا که اصلا حالت طبیعی نداشت و این برق گرفته ها شده بود در حالی که سریع از پله ها به طرف طبقه ی بالا میرفت گفت: بچه ها متاسفم من نمیتونم بیام یه کاری برام پیش اومده همین الان باید برم یه جایی.من و انیتا با تعجب به هم نگاه کردیم و بعد از چند ثانیه نگاهمون رو به طبقه ی بالا دوختیم و باهم گفتیم: چه کاری؟ کجاااااااااا؟

پریا از داخل اتاقش با صدایی بلند که ما بشنویم گفت: چیزی نیست. لطفا شما برید. من و انی که حالا دم در اتاقش بودیم گفتیم : اخه تو چت شده پریا؟ پریا با لبخندی که رو لبش بود گفت: شما خودتون چتونه دیونه ها . من که به شما دروغ نمیگم. برای یکی از دوستام توی ایران یه مشکل پیش اومده . حالا میخوام برم بهش زنگ بزنم همین. انیتا: خب چرا از خونه زنگ نمیزنی؟پریا: اخه از اون طرف میخوام برم خرید . هیچی تو خونه نداریم. _ خب ما میخردیم دیگه. پریا به من اخم کرد و گفت : روشنک.......... اخلاقشو خوب میشناختم و میدونستم وقتی نخواد کسی سر از کارش در بیاره هیچکس نمیتونه چیزی بفهمه. به همین دلیل دیگه چیزی نگفتم . اینبار با صدای پریا به خودم اومدم.پریا: شما که هنوز اینجایید. انیتا با صدایی بامزه گفت: ها......... سه تایی زدیم زیر خنده. پریا : خب دیگه پر رو نشید برید دیگه. من و انیتا: چشم هووی گلم.

من و انیتا هم زیاد بدون پریا بهمون فاز نمیداد ولی چون با هومن قرار داشتیم مجبور بودیم.انیتا رانندگی میکرد و من چون خیلی خسته بودم چشام رو بسته بودم و خوابم برده بود که با صدای موبایلم بیدار شدم._ بله. هومن: سلام روشنک. منم هومن حالت خوبه؟

_ ا سلام هومن . دیر کردیم؟ ببخشید الان دیگه میرسیم. هومن: نه نه چیزه ببین من نمیتونم بیام. _ چرااااااااااااااااااا؟

اخه .... چیزه . واسه کامران یه کاری پیش اومده ._ اااااااا مگه کامران کانادا نبود. برگشته؟

هومن انگار که یه چیزیش میشد: نه نه برنگشته... ببین روشنک به جون خودتو و پریا و انیتا و کتی و کامران و مامان و باباو ....

_ خیل خوب....... هومن: به جون خودت قسم بعدا بهت میگم باشه؟ _ باشه. هومن: از دست من ناراحتی؟ _ نه بابا . مگه کسی میتونه از دست اقا هومن ناراحت بشه.

هومن: به پریا و انی هم سلام برسون. _ پریا نیومده هومن: چرا؟ _ اونم مثل تو کار داشت.هومن: خب پس شما سعی کنید بهتون خوش بگذره_ چشم قربان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(بقیه سانسوره)

انیتا: هومن بود؟ _ اره. انیتا: چی میگفت؟ _ هیچی هومنم نمیاد. کار داره.

انیتا: میگما روشنک یه خورده فکر کن ببین ما کاری نداریم؟نمیدونم........... شاید.

تویه یه بوتیک انیتا در حال لباس انتخاب کردن بود که من متوجه ی نگاه های یه دختر نسبت به خودم و انی شدم. بعد از اینکه انیتا لباسی رو که میخواست خرید در حال خارج شدن از مغازه بودیم که اون دختر دست منو از پشت کشید. من به طرفش برگشتم: اون دختر در حالی که تردید داشت گفت: ببخشید شما پریا و روشنک هستید؟_ اره یعنی نهههههههههه.من روشنکمو ایشونم انیتاست.اون دختر با کمی حسرت انی رو نگاه کرد . انیتا: ببخشید شما؟اون دختر در حالی که بغض کرده بود گفت : شما منو نمیشناسید. ما: نه متاسفیم.

اون دختر: من ..............

خب دیگه اپ بعدی که باز با خودمه معلوم میشه که اون کیه

پریا جونم خیلی اینجارو اپیده پس به همین خاطر و هم اینکه ادامه ی داستان اپ بعدی هم با خودمه اگه شما نظرا رو ببرید بالا منم قول میدم که زود زود اپ کنم

 

مرسی از نظرای گلتون

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:46  توسط پرياومهسا  | 


سلام.....چطورين شماها؟؟من و روشي با همه تون قهريم اين بود نظراتون اين كه به زور به 20 تا رسيد مثلا قرار بود 100 تا بشه ها...ولي خوب اين مدرسه ها يه روز تعطيل شدن و ما كلي فيض برديم و با خيال راحت تو نت ول ول گشت زديم...بريم سراغ داستان ولي به جون روشنك كه برام خيلي عزيزه اگه 100 تا نشه ديگه آپ نميكنيم!(هووهاي خشن) خوب اينم از ادامه ي داستان:
همون روز رفتيم براي ملاقات آني ...بهوش نبود ولي تا دو هفته ديگه مرخصش ميكردن....اون روز تا رفتيم خونه ..من و روشنك يكي از اتاقهاي طبقه ي بالا رو براي آني و هومن انتخاب كرديم و همون روز شورنا اومد و تميزش كرد.....من و روشنك با هم و تو يه زمان ازدواج كرديم و شبش هم چون واقعا همديگه رو دوست داشتيم هيچ مشكلي پيش نيومد..!
يه روز با روشنك نشسته بوديم و داشتيم تلوزيون نگاه ميكرديم..كه روشنك گفت:روزي كه آني بياد هومن مال كيه؟؟؟
-معلومه براي آني!
روشنك:ما قبل از اين يه روز درميون كرده بوديم به غير از جمعه ها...حالا چي كار كنيم؟
-...بعد روز اولي كه آني اومد...روز اولش تو و بعد آني و بعد من..همينجوري ديگه!
روشنك:چرا تو آخر؟؟
-اين جوري بهتره..من هميشه تو انتظار هومن بودم و وقتي كه اين انتظار طولاني تر بشه قدرش رو بيشتر ميدونم...شايد روزي بياد كه اين يه روزم هومن مال من نباشه و اون روز من ميميرم!
روشنك:ديوونه چته؟؟داري گريه ميكني؟..كي گفته كه قراره ما همينجوري مثل جوجه زياد بشيم ما همين سه تاييم تا آخر عمر!
دو هفته بعد هومن رفت كه آني رو بياره ما هم همه چي رو براي هووي عزيزمون مرتب كرده بوديم!
تا آني از در اومد من و روشنك پريديم بغلش خيلي خيلي ضعيف و لاغر شده بود..!
-آنييييي جوونم ...الهي بميرم چقدر لاغر شدي؟؟
روشنك:آره روح در بدن نداره..اگه بخواي با اين هومن به زندگي ات ادامه بدي بايد قوي باشي...چون آدم رو دق مرگ ميكنه!
هومن:روشنك تا كمربندم رو در نياوردم معذرت بخواه!
روشنك:چي ؟؟بيا هي من نميخواستم به آني بگم كه تو دست بزنم داري...حالا ديگه خودش فهميد!
-من مطمعا ام كسي كه عاشق باشه حاظره كتك بخورهه ولي...با عشقش باشه!
هومن:يعني تو حاظري كتك بخوري و بازم دوستم داشته باشي!
روشنك:بيا اين جنبه كه نداره..گفت  ..اگه.. تو كه جرئت نميكني دست رو ما بلند كني!
هومن:چرا؟؟؟
آني:چون ما سه تاييم و تو تك!
هومن:آنيتا...تو ديگه نبايد با اين دوتا بگردي...تو هم كه مثل اينا شدي...اي خدا من از زن شانس نياوردم....بهتره برم شانسم رو دوباره امتحان كنم..روشنك اون شناسنامه ام رو بده!
روشنك اومد يه چيزي بگه كه شورنا از پله ها اومد پايين و گفت:واقعا زني كه شايسته ي شما باشه هنوز پيدا نشده...!
روشنك:آهان اون وقت زن شايسته چيه؟؟؟شاخ داره يا دم؟؟؟
هومن:ول كن روشي جوون يه چيزي گفت!
-نه روشنك راست ميگه ما سه تا چي نداريم...كه هومن داره پيش ما تلف ميشه!
شورنا:ميدونين شما سه تا همه تون كم سنين...آقا هومن يكي رو ميخواد كه پخته باشه و باهاش راحت بتونه در دو دل كنه!
هومن:ولي اينا همه شون مهربون و خيلي خيلي با شعورن كه تو اين چند سال زندگي يه دعوا هم با هم نداشتن..منم احتياج به هيچي ندارم اگر هم حاظر شده سه تا زن بگيرم براي اين بوده كه دلشون رو شاد كنم تا نشينن بگن من عاشق اين هومن سنگ دل شدم ...بگن..من عاشق هومن گله شدم و الان شيش تا بچه ازش دارم..واي رخت چركاي هومن مونده برم بشورمشون!
روشنك:باز تو حرف بچه رو زدي؟؟زندگي به اين خوبي حالا ونگ ونگ بچه سرمون رو نتركونه اشكالي داره؟؟
-واقعا!
هومن به آني نگاه كرد كه آني هم گفت:باهاتون موافقم!
هومن:من رفتم زن بگيرم!
روشنك:هومن...روي سگ من بلند بشه ديگه هيچي حاليش نيستا...بگير بشين!
هومن:چشم!
همه مون زديم زير خنده هميشه اين شوخي ها تو خونه مون بود و به قول هومن كر كر خنده مون هوا بوود!
اون شب گذشت و من و روشنك فهميديم آني هم مثل ما با همه ي مشكلات يه شوهر مشترك ميسازه و اين كه اونقدر مهربونه كه هيچ وقت هيچ مشكلي با هم نداريم ...!ولي هر سه تامون نسبت به شورنا حساس بوديم و هر وقت كه هومن نبود بهش زنگ ميزديم بياد...واقعا كه پررو بود...زن پخته!!!حتما خودش رو ميگفت!!
يه ماه از اين قضيه گذشت و ما مثل هميشه شاد و پرانرژي زندگي ميكرديم ..يه روز كه روشنك رفته بود دانشگاه و آني هم خواب بود..هومنم بيرون بود...تلفن زنگ زد!
-بله؟؟
-سلام پريا تويي؟؟
-واي مهسا تويي عزيزم چطوري؟؟
مهسا_خوب نيستم...تو خوبي؟؟
-مرسي من خوبم ببينم چيزي شده؟؟
مهسا-بعد اينهمه چشم انتظاري تازه ديروز دعوت نامه ام و پذيرش دانشگاه ام اومد..ولي ديگه چه فايده..هومن براي من نيست حتي خيالش!!
-چي ميگي مهسا!!؟؟
مهسا_اگه زن هاي هومن رو نميشناختم خوب بود ولي شما نزديك ترين دوستامين و من نميتونم بهتون حسادت كنم!
بعد زد زير گريه!
مهسا_پريا من خيلي بدبختم خيلي!!ديگه نميام اونجا تو همون ايران ميمونم و با يادش زندگي ميكنم!
-مهسا جونمم..چرا گريه ميكني؟؟؟از همين الان دنبال كاراي اومدنت باش !
مهسا_براي چي؟؟/
-تو كاري نداشته باش...من بايد برم روزي كه خواستي بياي بهم زنگ بزن باشه؟؟
مهسا_باشه خداحافظ!
گوشي رو گذاشتم...دستم ميلرزيد هميشه همين جوري بودم كافي بود يكي جلو چشمم گريه كنه اون وقت جوونم رو هم ميدادم تا دردي كه ناراحتش كرده رو رفع كنم...ميترسيدم اين قضيه رو به هومن و روشي و آني بگم...ولي مهسا هم مثل ما حق داشت حق زندگي با بهترين مرد دنيا!
خوووب بوود؟؟؟اميدوارم خوشتون اومده باشه..پست بعدي باروشنك جوونمه...البته اگه نظرات 100تا بشه!
حالا جواب نظراتون:
سارا ب جوونم:اودي اول بودنت رو اعلام كردي و رفتي...؟؟
اوين جوونم:مرس از نظرت عزيزم!
بهاره جوونم:مرسي از نظرت...آره تولد روشي 17 مهره ولي من گفتم بريم پيشواز!
مهسا جوونم:عزيزم مرسي كه اومدي ..من هم تو هووها و هم تو وب سارا دنبالت گشتم ولي نبودي حدود ساعت 10 صبح..راستي آي دي ات رو بهم بده!
درسا جوونم:مرسي از نظرت..اين هومن شيش ماهه به دنيا اومده...اينه گه عجله داره..!من اددت كردم عزيزم بازم بياااااا!
ژوان جوونم:مرسي كه سر زدي...بابا چقدر درس ميخوني من خودم فردا رياضي و فيزيك رو با هم امتحان دارم ولي عين خيالم نيست!بعدا در اوقات فراغت از نت درس ميخونم
!
خوب نظر فراموش نشه..تا پست بعدي باباي!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 12:42  توسط پرياومهسا  | 

روشنک جوونم دوستت دارم

سلام ....خوبين؟
من اومدم.دوباره اومدم..........البته يه دو سه هفته اي هست كه اون يكي وبم رو آپ كردم..........امروز هم اومدم وب هووها رو آپ كنم..........دلم براي روشنك تنگ شده.........اين چند روز هم سرم خيلي شلوغه و نميتونم بهش زنگ بزنم..ولي از ته قلبم ميگم كه خيلي دوستش دارم..روشنك جوونم ..........كاش زودتر بياي..........راستي اين چند روزه همه اش ...ميرم بيرون كه كيف و كفش مدرسه بخرم.....احساس بدي دارم ....مردشور ببرن كيفي رو كه قراره باهاش برم مدرسه..........!خوب ديگه بسه....من تو وب خودم هي غم و غصه هام رو ميگم ولي اين جا وب هووهاست و .....بهتره هووهاي گلم رو انقدر ناراحت نكنم.........!
بريم سراغ داستان:
اون روز اونقدر حالمون بد شد كه تا نيم ساعت هر سه تامون تو شوك بوديم...يه هو روشنك...گفت...نشستيم اين جا كه چي؟؟؟؟پاشين بريم بيمارستان.....!نيم ساعت بعد تو بيمارستان بوديم.....درسا روي يه صندلي نشسته بود و داشت گريه ميكرد.رفتيم پيشش ...!
تا هومن رو ديد گفت ديدي هومن آني آرزو به دل موند؟؟؟؟
-يعني چي؟آني كه نمرده خووب ميشه؟؟؟؟
درسا:دكتر ها گفتن حالش بده......بايد براش دعا كنيم......!
-اجازه ميدن ....ببينيمش......!
درسا:فقط چند دقيقه...اونم يه نفر ميتونه ببينتش......كه از نزديكانش باشه....!
روشنك:هومن برو....!
هومن:كجا؟
-برو آنيتا رو ببين؟
هومن:شماها چرا اين جوريين؟ مثلا آني هووتونه ها چرا حسادت نميكنين؟
-براي اينكه اون روزهايي كه تو حسرتت بوديم....همه درد هم رو ميفهميديم و با هم درد و دل ميكرديم.حالا هم به هم ديگه حق ميديم....و دلمون نمياد خودمون به آرزومون برسيم و بقيه رو محروم كنيم!
روشنك:پريا راست ميگه برو ديگه!
هومن رفت تو اتاق مراقبت هاي ويژه و يه ربع بعد اومد...چشماش سرخ بود!
روشنك رفت جلو و گفت:چي شد هومن؟حالش چطور بود!
هومن:خيلي بد بوود ...هميشه به شوخي ميگفت كه چشماي من بعد مرگم هم بازن...چون چشم براهتن.....چشماش نيمه باز بوود انگار هنوزم منتظره!
هر چهار تامون زديم زير گريه.....خدايا....آني رو شفا بده!
من رفتم از دكتر پرسيدم كه ميشه يه همراه باهاش بمونه كه گفتن نه!
ساعت نه شب بود كه رفتيم....خونه...درسا رو هم سر راه رسونديم!وقتي رفتيم خونه هيچ كس دل و دماغ نداشت...هومن نشست پشت پيانو و آروم آروم شروع كرد به زدن و خوندن....هر وقت ناراحت بود اونقدر با قشنگ و از ته دل ميخوند كه حض ميكردم!
ديوونه ي نگات شدم...
عاشق خنده هات شدم....
شونه براي گريه هات من خاك زير پات شدم..
تو اون فرشته ي خدا..
كه اومدي از قصه ها
اون كه از اولين نگاه....
عشق رو با من كرد آشنا......
نرو.نگو نميشه....بمون واسه هميشه...!
دلم خيلي گرفته بود رفتم تو اتاق خودم و هومن.....آلبومم رو باز كردم و به عكس آني نگاه كردم.....چقدر دلم براش تنگ شده بود......چقدر امروز خوشحال بوود.....الهي بميرم آني كه خوشيت دووم نياورد......خدايا خودت خوبش كن......خدايا نذار آني خوشگلم به اين زودي....عمرش تموم بشه!
ياد دعايي افتادم كه هميشه وقتي ميخوندم دعام بر آورده ميشد......آروم آروم شروع كردم به خوندنش......حتي روزي كه قرار بود براي اولين بار برم كنسرت هومن اينا اين دعا رو خونده بودم........كه بتونم بين اونهمه جمعيت ببينمش و همون روز بعد كنسرت.....تونستم برم پيش هومن و سرم روروزانو هاش بزارم و يه دل سير براي دلتنگي هام و دوري اش گريه كنم.....خلاصه دعا رو كه خوندم رفتم كه بخوابم!روشنك اومد تو اتاق....!
روشنك:پريا .......ميگمااااااا من خيلي نگران آني ام ....!
- منم همين طور!
روشنك:براش دعا كن/........!
- آره حتما ين كار رو ميكنم.......!
روشنك:هومن رو كاناپه خوابش برده.......!
-الهي بميرم.....صداش كن بره  تو اتاق بخوابه....سردش ميشه اون جا!
روشنك:باشه من رفتم ......شب بخير!
- شب به خير عزيزم!
اون شب با هر سختي و دلتنگي كه بود گذشت و من تا صبح خوابم نبرد.......ساعت 7 صبح بود ميخواستم برم صبحانه رو املده كنم كه تلفن زنگ زد:بله بفرمايين؟
- منزل آقاي جعفري؟
- بله !
- من از بيمارستان زنگ ميزنم ...حال مريضتون بهتره......امروز صبح دستش رو تكون داد......!
چنان جيغي زدم  و تلفن رو گذاشتم سر جاش ..حتي خداحافظي هم نكردم........دويدم پايين و داد زدم:هومن.......روشنك....!هومننننننننننننننننن ......بيدار شين.....آني آني امروز تكون داده! اونقدر هول بودم كه همه چي رو اشتباه ميگفتم!هومن و روشنك اومدن تو حال.....!
هومن:چي كار كرده؟؟؟؟
از خوشحالي زبونم بند اومده بود...بابا آني...... چيزش رو.....يعني همون دستش رو تكون داده!
روشنك:پريااااااااااااااااااااااااااااااا! از كجا فهميدي!
-زنگ زد بهم گفت!
هومن : خود آني زنگ زد؟
- هومن واقعا كه خيلي باهوشي خوب دكتر زنگ زده ديگه!
روشنك:پاشين.......لباس بپوشيم بريم بيمارستان ملاقات تازه عروس!
هومن:واي نگو خجالت ميكشم!
-الهي نيست دفعه اولته!
هومن:الهي دفعه آخرم هم نباشه....!
روشنك دمپايي اش رو انداخت طرفش كه خورد به بازوش!
هومن:اگه قراره اوناي ديگه هم مثل شماها دست بزن داشته باشن ......حاظرم تا آخر عمر مجرد بمونم......و تو تنهايي بپوسم.......!
روشنك:هومن...اون روي سگم رو بالا نيار.......دفعه ي ديگه اي وجود نداره!
ولي من تو دلم مطمعا بودم........كه قضيه ي زن گرفتن هومن حالا حالا ها ادامه دارههههه!
خوب بود؟؟؟؟؟؟اگه بد بود ببخشين......نظر يادتون نره......من تو وب خودم نظرها 100 تا هم نشه آپ ميكنم ولي اين جا وب مشتركه و من و روشنك تصميم گرفتيم تا 100 تا نشده آپ نكنيم!راستي مدرسه ها كه باز بشن من هر دو ماه يه بار آپ ميكنم .تا پست بعدي باباي!راستی وب من ۷ مهر برای تولد روشنک جوونم آپ میشه بیاین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:17  توسط پرياومهسا  | 

پریای عزیزم دوست دارم

سلام

واقعا از استقبال بی نظیرتون از این وب خوشحالم

قبل از هر چیز یه موضوعی بود که میخواستم باهاتون در میون بذارم

همینطور که میدونید یه مدتیه که از پریا خبری نیست و صحفه ی وب خودش هم باز نمیشه

خواستم اول از همه از نگرانی درتون بیارم وبگم که پریا حالش خوبه و هیچ اتفاق بدی هم براش نیفتاده

فقط به دلیل مسئله ای یه چند مدت نمیتونه به وب بیاد

ازتون خواهش میکنم بهش فشار نیارید چون مطمئنن خودش برمیگرده

من بهتون قول میدم

به مرور زمان همه چی حل میشه

ولی باور کنید من این وبو تا غیبت پریا میتونم اپ کنم

خواهش میکنم یه خورده صبر کنید مطمئنن پریا برمیگرده و بازم این وبو باهم  اپ میکنیم

پریای گلم من منتظر میمونم تا برگردی چون این وب به تو هیچ معنایی برام نداره

دوست دارم

روشنک

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:5  توسط پرياومهسا  | 

havoooooha

افتتاح وبلاگ هوووها!!!!!! سلام....خوبين؟اين وب براي من و روشنك عزيزمه...خوب اين اولين آپه و من الان خيلي ذوق زده ام....!خووب نميدونم چي بگم برين داستان رو بخونين!!!!!!!!! وقتي عقد كرديم با روشنك و هومن رفتيم خونه!خونه ي بزرگ و قشنگي بود..من و روشنك ميتونستيم با هم كنار بيايم ولي از آخر و عاقبت هووهاي ديگه ميترسيديم!سه سال بود كه با روشنك و هومن زندگي ميكرديم..بعد از اينكه من و روشنك با هم رفتيم كنسرتشون و بعد هم دو ستيها ادامه پيدا كرد و روزي به خودمون اومديم كه علاوه بر اينكه دوستهاي صميمي هم بوديم حالا شده بوديم هووي هم!توي اين سه سال هم هيچ مشكلي با هم نداشتيم ..ولي از همون لحظه ي اول عذاب وجدان داشتيم و نميتونستيم تو صورت آنيتا نگاه كنيم!به خاطر همين آنيتا هم به ما اضافه شده بود!قرار بود عصري آنيتا وسايلش رو بياره و براي هميشه بياد پيش ما!روشنك رفت روي يه كاناپه نشست و گفت:ما سه تا با هم كنار اومديم ولي اگه آنيتا.......! من گفتم:نه آنيتا خيلي مهربونه..ما خودمون خواستيم و بايد رعايت همديگه رو بكنيم! هومن با خنده گفت:يه وقت گيس و گيس كشي راه نيوفته اينجا! روشنك:نخير آقا هومن ما اونقدر هاهم كولي نيستيم! هومن:خوب حالا چرا انقدر ناراحتي؟؟؟ روشنك:من و پريا و آني شايد بتونيم با هم كنار بيايم..ولي اگه همين جوري ادامه داشته باشه...! هومن:بابا من رو با شيخ هاي عرب اشتباه گرفتين؟ - واي روشنك يادته...چند سال پيش انجمن هووها رو تشكيل داده بوديم..نكنه همونجوري بشه!!!! هومن:چه جوري؟ -سي نفر عضو اين انجمن بودن كه هر روز يكي شون پيش تو بود! هومن:چه باحال..فكر كن آدم سه تا زن......! هنوز جمله اش تموم نشده بود كه روشنك با حرص كوسن روي مبل رو طرفش انداخت! هومن:آخ..آخ..اصلا اين دو تا چه گلي به سرم زده ان كه ...!پريا ببين روشنك چي كارم كردۀ!!!!!!!!! -ببخشيدا عزيزم ولي خوب كاري كرد آخه تو سي تا زن ميخواي چي كار؟ هومن:خوب همه رنگش رو داريم..مو فرفري..گيسو كمند..از همه رنگ....! دوباره يه كوسن خورد به سرش!!! -روشنك ولش كن اصلا ما ميريم تو با موفرفري ات خوش باش! با روشنك رفتيم تو اتاق! هومن:ااااااااااااااااااااا.....كجا رفتين ؟بابا مو فرفري ام كجا بود!بياين بيرون لوس بازي در نيارين! در اتاق رو باز كردم و گفتم:نه....تو برو با سي تا زنت حال كن..ما رو ميخواي چي كار؟ دوباره در رو بستم ..روشنك نشسته بودروي تخت....! -حالا چي كار كنيم؟ روشنك:چي رو؟ نشستم بغلش...-حواست كجاست غربونت برم؟اگه همين جوري زياد بشيم چي؟؟؟؟ روشنك:من و تو و آني كه با هم مشكل نداريم ..بي خيال هووي گلم ..! ماچش كردم..چقدر دوستش داشتم! -امروز ناهار چي درست كنيم؟ روشنك:فسنجون! -آره ..ايول..پس برنج با من خورشت با تو ! روشنك:ببينم امشب هومن براي كيه؟ خنديدم و گفتم:چطوره نصفش كنيم...؟ روشنك:بد فكري نيست..از وسط به دو قسمت مساوي تقسيمش ميكنيم! -اااپس آني چي؟ روشنك:كله اش رو ميديم به آني! -مگه دور از جونش گوسفنده كه كله پاچه اش رو جدا ميكني؟ روشنك:بي خيال يه كاريش ميكنيم...بريم ناهار درست كنيم..باشه؟ -بريم!رفتيم بيرون و ديديم هومن رو كاناپه نشسته و خيلي ناراحته! -هومن چي شده؟ هومن:چي ميخواستي بشه؟؟آخه آدم سه تا زن داشته باشه..اونوقت تنها اينجا بشينه و غصه بخوره! روشنك:الهي قربونت برم..خودم پيشت ميشينم! هومن:كپريا تو هم بيا اين ور بشين! نشستم بغلش كه گفت:خوب معذرت بخواين! روشنك:ما معذرت بخوايم؟پاشو پريا..اين جنبه نداره بهش محبت كنيم! -نگو روشنك گناه داره بچه ام..خوب هومن انقدر خودتو لوس نكن ديگه! هومن:باشه بابا...حداقل بياي ماچم كنين كه اين كمبود محبت پدر من و در آورد! ماچش كرديم كه گفت:آخيش...ويتامين ماچم كم شده بود! روشنك:حالا كه ماچت كرديم....يخ كارگر برامون بيار چون من و پريا از كت و كول افتاديم! هومن:آخيش..گفتم الان ميگي يكي ديگه رو عقد كن..باشه..الان زنگ ميزنم! تلفن رو برداشت و به يه شركت خدماتي زنگ زد و قرار شد روزي دو ساعت يكي بياد و كارهارو بكنه!من و روشنك رفتيم سراغ غذا!هر وقت ما دو تا آشپزي ميكرديم..همه ي آشپز خونه كثيف ميشد! روشنك:پريا..........مواظب باش آب برنج داره ميريزه! -واي روشنك..در يخچال چرا بازه؟؟؟؟؟ با هر بدبختي بود غذا رو آماده كرديم!و قبل از اينكه هومن بياد همه جا رو تميز كرديم! -روشنك من ميز رو ميچينم هومن رو صدا كن! روشنك:هومن...هومن..ناهار! هومن:چي داريم حالا؟ روشنك:فسنجون! هومن دويد به طرف آشپزخونه و اومد نشست پشت ميز ! هومن:الهي من قربونتون برم..داشتم ميمردم از گرسنگي! ناهار رو كه خورديم..ظرفها رو شستيم هومن داشت تلوزيون نگاه ميكرد!كه زنگ در رو زدن! من رفتم در رو باز كردم يه دختر..29..30 ساله بود! -بفرماييد؟ -من از شركت خدماتي اومدم! -بله..بفرمايين! روشنك وايستاده بود پشت منو هي ميگفت:كيه؟ دختره:اسم من شورناست..مادرم ايرانيه..ولي پدرم هنديه! روشنك زير گوشم گفت:حالا كي گفت خودتو معرفي كني..حتما باباتم آميتا باچانه!نگاه كن چجوري به هومن نگاه ميكنه..شيطونه ميگه..! زدم تو پهلوش كه ساكت شد!-بله..خيلي خوشبختم..بفرماييد از اتاقهاي بالا شروع كنيد! شورنا:ايشون برادرتون هستن؟ روشنك:نه خير شوهرمون هستن! شورنا جوري هومن رو نگاه ميكرد كه گفتم الان ميپره بغلش! شورنا رفت بالا و ما هم نشستيم كنار هومن ! هومن:اين كي بود رفت بالا؟ -تو چرا هر وقت فوتبال ميبيني..ميري تو يه عالم ديگه؟ هومن:آخه بازي حساسه...برو..برو...واي.............. روشنك :دختره ي پر رو اعصابم رو خرد كرد! هومن:كي؟ - خدمتكاره رو ميگه! هومن:آهان..خوب چرا ناراحتي؟ روشنك:تو رو نشون ميده ميگه برادرتون هستن....اگه ميگفتيم آره ذوق مرگ ميشدااااااااا! -واي چقدر حرص ميخوري..ولش كن بابا! هومن:پريا راست ميگه من كه ديگه زن نميگيرم! روشنك:حالا يه دونه ديگه؟هومن:نه..نميشه! روشنك:جان من؟هومن:ببين چون خيلي اصرار ميكني باشه..كي بريم محضر؟ روشنك عجب رويي داري ها.......!يهو تلفن زنگ زدوومن گوشي رو برداشتم! درسا بود! درسا:سلام پريا..خوبي؟صداش ميلرزيد! -مرسي عزيزم..تو چطوري؟ در سا زد زير گريه! درسا:بد خيلي بد...پريا آني ميخواست بياد اونجا..ولي يادش افتاد كه فردا تولد روشنكه گفت برم براش كادو بخرم و بعد وسايلم رو بردارم و برم..من داشتم از پنجره نگاش ميكردم..داشت از خيابون رد ميشد كه...!درسا دوباره زد زير گريه! -درسا كه چي؟درست حرف..بزن! درسا:تصادف كرده الانم تو بيمارستانه..تو كماست! گوشي از دستم افتاد..هومن و روشنك به من نگاه ميكردن! روشنك:پريا چي شده؟ هومن گوشي رو برداشت قطع شده بود! هومن:پريا چي شده؟چرا گريه ميكني؟ -روشنك ...آني آرزوش اين بود كه يه بارم شده با هومن زندگي كنه ولي همين امروز كه ميخواسيت بياد اينجا ....تصادف كرد...تو كماست......نتونست به آرزوش برسه! سرم رو گذاشتم رو زانو هام و بلند بلند گريه كردم..روشنك خشكش زده بود..هومن نشست رو زمين و گفت:واي خداي من! شورنا از سر و صداي ما اومده بود پايين و با تعجب به ما سه تا نگاه ميكرد!چ خووووووب بود؟؟؟نظر يادتون نره ها..پست بعدي با روشنك جوونمه..دوستتون دارم باييييييييي!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:57  توسط پرياومهسا  |