**تولد دوباره هووهااااااااااااااااا**
(پريا جووووونم دوستت دارم)
*سلاااااااااااامممممم!*
يه سلام پر از شادي و شور به همه ي شما گلهاي دل من و پريا
خوبيد؟![]()
من مهسام،
حتماً اكثر شماها خبر داريد كه يكي از نويسنده هاي اين وب(روشنك)ديگه نمياد و آپ نميكنه.راستش توي اين شرايط من نتونستم پرياي گلم و تنها بذارم.از اين به بعد هووها توسط من و پريا جوووووووووووووونم آپ ميشه![]()
![]()
ميدونم،ميدونم كه الان داريد از هيجان ذوق مرگ ميشين كه بعد از اين همه انتظار بالاخره روز موعود فرا رسيد و ما برگشتيم.![]()
![]()
خب خب بدون هيچ صحبتي ميرم سراغ ادامه ي داستان:
اينبار چون من تازه اومدم داستان از زبون پريا جووووونه!بعد از اينم يه بار از زبون پرياست و يه بارم من.![]()
شروع:
آنيتا:روشنك گندش بالا اومد.روشنك:حالا چه خاكي به سرمون كنيم؟
مهسا داد زد:آنييييييييي،روشييييييي!
و دويد طرفشون..و هر سه شون افتادن روي همديگه و رو مبل ولو شدن!!!
اوين و ژوانم دويدن طرف من كه...منم به سلامتي نقش زمين شدم!!!
هومن ديگه كم مونده بود شاخ دربياره.
اينقدر ماچ و موچ كرديم و همديگرو فشار داديم و خنديدم كه ديگه اصلا نفس نداشتيم.حتي متوجه نبود هومنم نشديم.بعدم تا چند دقيقه اصلا حرف نميزديم فقط با عشق و علاقه ي غير قابل وصفي به همديگه نگاه ميكرديم و نفس نفس ميزديم و ميخنديدم.از شور و شوق زياد بود.![]()
آنيتا:واااااي بچه ها نميدونين چقدر خوشحالم ميبينمتون.![]()
-:آره منم همينطورررررر![]()
روشنك:ولي فكر كنم يه چيزي از خوشحال اونورتر باشه هاااا!!!![]()
!ژوان:آره به خدا..من كه از شوق به مرز سكته رسيدم![]()
من:مهسا چي شد اونجوري از كمد پريدي بيرون؟![]()
آخه ديدم صداي حرف زدنتون مياد.گفتم نكنه يادت رفته منو از اين تو بياري بيرون.در كمد قفل شده بود بود.منم خواستم بي سر و صدا بيام بيرون. ولي.....![]()
من:آخه خله، مگه ميشه يادم بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بيرون اومدن اوين و ژوان غير منتظره بود!يهويي شد!!!ولي بيخيال...به خير گذشت...!![]()
روشنك:از كجا معلوم...هنوز عكس العمل هومن خان مونده...!خير سرمون خواستيم پنهون كاري كنيم.![]()
آنيتا(با خنده):آره..جنگ جهاني سوم شد!!!راستي،هومن كجاست؟![]()
مهسا هم در حالي كه ميخنديد جواب داد:لابد ما شش نفر و ديده در رفته طفلي!!!![]()
![]()
اوين:وا؟مگه ميخواستيم بخوريمش؟![]()
من:نه...ولي خودش ميدونه دوباره چي در انتظارشه..واسه همين فلنگو تا اطلاع ثانوي بسته!...![]()
![]()
شش تاييمون زديم زير خنده.![]()
روشنك:حالا گذشته از شوخي،آني برو ببين تو اتاقا نيست؟منم ميرم توي راهرو رو بگردم.
هر دو زود برگشتن پيش ما :نيستش
من:همونه كه گفتم![]()
مهسا:كجا رفته آخه؟ما تازه ميخواستيم ببينيمش.![]()
![]()
آنيتا:از اين به بعد اينقدر ببينيش كه خسته بشين !و چشمكي به من زد.![]()
![]()
اوين:مگه ميشه خسته بشيم؟؟؟؟![]()
روشنك:اون كه خداييش نـــــــه!!!![]()
ژوان:آخي شام نخورده در رفته؟![]()
![]()
من:بميرم بــــــــراش!!![]()
![]()
آنيتا:نه بابا.. نگاه كنيد.نصف غذاها نيست!!!!!!!!![]()
![]()
مهسا:دو تا از بشقابااااااا؟؟؟شيشه ي نوشابه........![]()
كر كر خندمون(به قول هومي )رفت هواااااا![]()
![]()
روشنك:وااااي خدااا....![]()
مهسا:الهي ....تو فرارم شكمش يادش نميره.![]()
من:بذار بخوره بچم..شده پوست و استخون![]()
اوين : ميترسم زياد به خودش برسه پس فردا..خدايي نكرده هفت،هشت تا هووي ديگم رو سرمون خراب شناااا.![]()
روشنك:دِ جرئت داره آخه؟![]()
![]()
آنيتا:همينجوريشم جيگره!![]()
ژوان:بچه ها، شناسنامش دست كيه؟![]()
-واااي راست ميگه ..بچم كار دست خودش نده.![]()
آني با خنده:نه كه دفه ي اولشه!!!
مهسا:راستي..اين قضيه رو ميخواين چيكار كنين؟![]()
اوين:آره راست ميگه...چجوري ميخواين..موضوع و بهش بگين؟
من با حالتي بيخيال گفتم:يه كاريش ميكنيم.![]()
آني:يه وقت با كمربند نيفته به جونمون!!؟![]()
روشنك:بيخوووود...مگه الكيه..ماها رو از سر چار راه نيورده كه!![]()
ژوان:بعيدم نيست الان رفته باشه يه دونه نوشو بخره!![]()
آنيتا:نه بابا ديگه جرئت همچين كارايي و نداره طفلكي!!!![]()
مهسا:آره،چون ما شش تاييم و اون تكه![]()
اوين:فكر كنين ....شش تايي بريزيم سرش....!!![]()
![]()
روشنك:نترسين بادمجون بم آفت نداره!
هممون خنديديم.![]()
من:بذار شمارشو بگيرم ببينم كجاست اين اصلاً؟![]()
داشتم شماره ي هومنو ميگرفتم و با خودم فكر ميكردم:هيچكدوم ما از آوردن اوين و ژوان و مهسا حرفي نزديم.شايد الان بهشون نگم بهتره.اما امشب بعد از خوابيدن اونا بايد در مورد اين موضوع با آنيتا و روشنك صحبت كنم.ولي بالاخره اونائم قراره از اين به بعد با ما زندگي كنن.(يه جورايي نگران بودم...درسته جلوي بچه ها خودمو قرص ميگرفتم كه دلشون نلرزه ،ولي خودمم ميترسيدم.واقعا عكس العمل هومن چي بود؟هر چند من از اوين و ژوان خبر نداشتم و برام غير منتظره بود اما خب..بالاخره امشب بايد بدونم موضوع از چه قراره! توي همين چند دقيقه خونه ي ما با وجود اونا حال و هواي ديگه ايي پيدا كرده.هيچ خوشي توي دنيا براي ما از اين بالاتر نيست كه كنار هم زندگي كنيم!با اين همه عشقي كه به همديگه داريم..مگه ميشه از هم جدا بشیم...مطمئنم آنی و روشی هم همین عقیده رو دارن.حالا چه هومی بخواد چه نخواد.......
خوب بود؟ببخشيد اگه يه خرده كم بود
آپ بعدي با پريا جووووووونمه.
البته بايد نظراتون بره بالا بعد از اين همه مدت ازتون انتظار داريمااااااا.![]()
![]()
خب ديگه دوستون دارم خيلي زياد.![]()
نظر يادتون نره
باباي ![]()
![]()













